تبليغاتX
فاتحان دز
 
آخرين مطالب
دفاع مقدس برای تو پول نداریم
برنامه ضیافت شهدا با همسنگران فضای مجازی
آماده باش
یه مطلب جالب
به مناسبت روز خبرنگار و خون نگار دزفولی شهید غلامرضا عارفیان
هفتم تیر
سید دلها
به مناسبت روز معلم
دسته شهادت
درخواست علیرضا قزوه از مختار ثقفی
یک عکس و به نظر شما چند شهید؟؟؟
آخ یادم رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آغاز سال و ترنم عطر شهداء
سال نو مبارک
گزارش تصویری اتوبوس آسمانی
به بهانه سی امین سالگرد شهادت ۱۳ بسیجی شهید مسجد نجفیه
بیاد شهید مصطفی کمال
سالگرد شهدای اتوبوس آسمانی
قسمتی از دست نوشته های شهید سید ضیاءالدین هاشمی نسب
دلنوشته شهید پیکرستان
به یاد شهدای اتوبوس والفجر 8
بخاطر دوستم محمد
یادی از شهید حمید عنبر سر
یادی از شهید آل عبدی
برنامه وبلاگ
آرشيو مطالب
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
آذر 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
پيوندهاي روزانه


آرشيو پيوندهاي روزانه
دفاع مقدس برای تو پول نداریم
با سلام خدمت تمامی دوستان و همرزمان فضای مجازی خودم.

امروز جلسه ستاد هفته دفاع مقدس در فرمانداری بود جلسه ای که هم خیلی خوب بود و هم خیلی بد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برنامه های زیادی البته طبق روال سنن گذشته گفته شد و طبق معمول مثل اینکه بسیج باید جور همه رو بکشه و این خیلی عالیه که بسیج در همه جا میدون دار باشه و انصافا نصف حقش هم ادا نشه مثلا برای ثبت نام پالایشگاه مهرگان دزفول ( حالا باید جوجه رو آخر پاییز شمرد)در دفتر آقایان *** و *** ثبت نام می کنند و اسمی از نیروهای همیشه وفادار اسلام یعنی بسیجیان نیست بگذریم.

یکی از صحبت هایی که در این جلسه بود این بود که گفتند برای برنامه های هفته دفاع مقدس بودجه ای در نظر گرفته نشده؟؟؟ و برای اجرای بعضی برنامه ها نمی تونن هزینه کنند. با گفتن این حرف از دهان آن مسئول محترم یه دفعه ای یاد مراسم پیاده روی خانوادگی اون روز افتادم که بزرگی فرمود امروز این خاک ها از الطاف خداست برای فرار از گرمای هوا و سبقت مسئولین برای اعطا و بخشیدن ماشین و سکه و................... البته حق دارند چرا که ظاهرا کار برای آنان که رفتند تا عزت و شرف بماند صرفه اقتصادی، تبلیغاتی و غیره ندارد.

امید که شهدا ما را از یاد نبرند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خادم الشهداء | 18:19 - شنبه نوزدهم شهریور 1390
+ |
برنامه ضیافت شهدا با همسنگران فضای مجازی
با سلام و تشکر از دوستانی که پیام گذاشتن و منو تشویق کردن برای برگزاری این ضیافت زمان پیشنهادی من روز یکم مهرماه سال جاری ساعت 10 صبح می باشدتا نظر دوستان چه باشه و درخواست می کنم نهضت دفاع مقدس رو دوستان راه اندازی کنند.
خادم الشهداء | 19:37 - جمعه هجدهم شهریور 1390
+ |
آماده باش
سلام شهریور که شروع میشه منم یه خورده دلم میگیره اونوقتی که بچه بودیم تو فکر رفتن به مدرسه یه حول و لایی تو دلمون مینداخت که نگو و نپرس از وقتی که دیگه درس و مدرسه تموم شده و با عالم دفاع مقدس آشنا شدیم هول و هراس امسال برای دفاع مقدس چیکار کنیم.

واژه ای که سالی یه بار تو گوش مسئولین می ره و چند برنامه با دست پاچگی و سرهم بندی می خوان سرو تهش رو هم بیارن.

سال گذشته خدا توفیق داد و با همت برخی از مسئولین شهرستان البته با پشتکاری سید والامقاممون (سید عزیز الله پژوهیده) و  تعدادی ازجوانان برومند این شهر نمایشگاه بزرگ دفاع مقدس یک شهر و دو جبهه با حضور تقریبا اکثر ادارات و سازمان هایی که در طول دوران دفاع مقدس نقش داشتند برگزار شد و چه شبهای خوشی که نداشتیم.

تقریبا آماری بالغ بر هفتاد هزار نفر بیننده نمایشگاه بودند آماری که در روز و شب اول فقط پنج هزار نفر بازدید کننده داشت.

اما امسال ..................................................

تا الان که براتون مینویسم هنوز هیچ کاری به صورت رسمی انجام نشده و طبق سنت های قبلی بچه های بی ادعای بسیجی در تدارک این سالگرد شرف و عزت هستند. اما من به دنبال یه برنامه هستم اونم حضور شما دوستان وبلاگ نویسه که در فضای مجازی مجاهدت می کنید در یک ضیافت با شهدا و چند دقیقه ای کنار هم بودن پس ازتون درخواست می کنم در تعیین وقت این دیدار مرا یاری کنید.

در ضمن آمادگی دیافت نظراتتون برای برنامه های دفاع مقدس امسال هستم.

خادم الشهداء | 16:42 - سه شنبه پانزدهم شهریور 1390
+ |
یه مطلب جالب
سلام عیدتون مبارک طاعاتتان قبول و عباداتتان مشکور باشد.

بعد از چند وقت که نبودم (سرم خیلی شلوغ بوده البته فقط رسیدم نظرات رو چک کنم) امروز یه مطلبی تو سایت رجا نیوز دیدم جالب بود گفتم حسن افتتاحی باشه بعد از چند وقت ننوشت براتون میذارم ایشالا که استفاده کنین.

يك روز رهبر انقلاب چگونه مي‌گذرد؟

ادامه مطلب
خادم الشهداء | 17:9 - چهارشنبه نهم شهریور 1390
+ |
به مناسبت روز خبرنگار و خون نگار دزفولی شهید غلامرضا عارفیان
غلومرضا! ۲۷سال قبل ۴ اسفند ماه 1362 وقتی خورشید روز پنجشنبه غروب کرد، یاد «غلامرضا» نیز با افق دلتنگ غروب همراه شد تا اگرچه خورشید در آدینه ای دیگر، طلوع را تجربه می کرد اما او طلوعی در «عند ربهم» بیابد... 
ادامه مطلب
خادم الشهداء | 1:26 - سه شنبه هجدهم مرداد 1390
+ |
هفتم تیر
امروز به مناسبت حادثه هولناک هفتم تیر چند عکس آرشیوی منحصر به فرد از شهید بهشتی در دزفول براتون گذاشتم.


ادامه مطلب
خادم الشهداء | 11:20 - جمعه دهم تیر 1390
+ |
سید دلها
او ثمره سال ها نبرد فرزندان شجاع خطه خوزستان با دشمنان قسم خورده اسلام ناب محمدی در جبهه ها بود. شجاعتش کم نظیر و این نعمت ارزشمند را از اجداد طاهرینش به ارث برده بود. مهربان و خوش اخلاق بود و چون اکسیری جذاب، همه را به دور خود جمع می کرد. در چهره اش آرامشی محسوس دیده می شد که خبر از آرامش جاوید می داد.

به گزارش «تابناک»، فرمانده گردان بلال حبشی لشکر 7 حضرت ولی عصر (عج) سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در سال 1341 هجری خورشیدی در شهرستان دزفول پا به عالم خاکی نهاد و در سال 65 در کربلای 4 کربلایی شد، فرزندی است از نسل شور و حماسه که شاید این روزها نبود امثال او که خون پاکشان را برای آبروی اسلام و حفاظت از خاک و ناموس این مرز پرگهر فدا کردند، بیش از هر زمان دیگری به چشم آید... .


ادامه مطلب
خادم الشهداء | 17:56 - دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390
+ |
به مناسبت روز معلم
«در شب هشتم ماه رمضان خواب ديدم كه در خانه شما هستم، مي‌خواستم به خانه خودمان بروم. ناگهان يكي از دوستانم كه شهيد شده است، جلو آمد و گفت: «امشب بايد نزد ما بماني». او زياد اصرار كرد و ادامه داد: «امشب عروسي دو خواهر كوچكم است. نرو و پيش ما بمان». من ناچار شدم نزد او بمانم. در آن هنگام از خواب بيدار شدم. ساعت دو نيمه شب بود، بلند شدم و قرآن را باز كردم تا معني خوابم را پيدا كنم، برايم خيلي خوب آمد».

معلم شهید محمد فرخی راد
 
اين جملات، بخشي از آخرين نامه شهيد «محمد فرخي راد» است كه براي عمويش در دوران سخت و تلخ و اما پر خير اسارت نگاشته شده‌اند؛ روزهاي سخت و تلخ اسارتي كه هر روزش با دغدغه‌هاي شهيد فرخي‌راد براي تعليم و آموزش سواد به اسرا به همراه شكنجه‌هاي وحشيانه و غير انساني سربازان بعثي مي‌گذشت و او كه در عمليات رمضان در تاريخ 26 /4/ 61 در غرب خرمشهر به اسارت نيروهاي بعثي درآمد.
 
نمونه‌اي از نامه‌هاي شهيد فرخي به خانواده اش در دوران اسارت
 
شهيد فرخي راد، در دو سالي كه در اسارت بود، به دليل كلاس‌هاي سوادآموزي كه براي ديگر اسراي آزاده برگزار مي‌كرد، بارها مورد شكنجه نيروهاي بعثي قرار گرفته بود، ولي هرگز اراده او در اين راه مقدس، سست نشد.
 
تصويري از شهيد فرخي در هنگام معلمي در روستاها به همراه گروهي از دانش آموزانش

برادر آزاده محمد حاجي خلف همرزم شهيد فرخي‌راد مي‌گويد: به ياد دارم در روزهاي نخست ورودمان به اردوگاه شهر موصل، پتو و زيرانداز نداشتيم و در وضع بدي بوديم؛ اما شهيد فرخي اصلا به اين چيزها فکر نمي‌کرد. او به محض ورود به اردوگاه به جمع‌آوري چوب پرداخت. بعد چوب‌ها را آتش زد تا از زغال آنها به جاي گچ و قلم در کلاس درس استفاده کند.

شهيد فرخي کلاس سواد‌آموزي را روي زمين سيماني شروع کرد و چون اسيران کاغذ و قلم نداشتند، از زمين به جاي تخته و دفتر استفاده مي‌کرد. با همه سختي‌هايي که بود، او کلاس ها را گسترش داد و بي‌سوادان را تشويق مي‌کرد که به کلاس بيايند. از آنهايي هم که سواد داشتند، مي‌خواست تا در اتاق هاي خود براي بي‌سوادان کلاس تشکيل دهند. او براي اين کار دفتري درست کرده بود که به آن «دفتر مادر» مي‌گفت. در آن دفتر، مطالبي را که مي‌خواست به سواد‌آموزان بياموزد، مي‌نوشت و از روي آن به اسيران بي‌سواد درس مي‌داد. به کساني هم که سواد داشتند، روش تدريس را مي‌آموخت.

شهيد فرخي، با اين کار مي‌خواست همه بي‌سوادان اردوگاه را باسواد کند. حتي زماني که بچه‌ها به او مي‌گفتند: «ما در اين وضع فقط به فکر اين هستيم که تا کي در اينجا خواهيم ماند و آيا تا ده روز ديگر زنده هستيم يا نه، اما شما در فکر سوادآموزي هستيد»، پاسخ مي‌داد: «من به اين چيزها کاري ندارم؛ تا هستم، کار مي‌کنم. اگر گفتند، فردا به ايران برو، مي‌رويم و اگر هم نگفتند که اينجا هستم و به کارم ادامه مي‌دهم».
 
تصويري از شهيد فرخي در هنگام اعزام به جبهه

برادر آزاده اسماعيل باميان درباره شهيد محمد فرخي‌راد مي‌گويد: من دفترچه‌اي در دوره اسارت داشتم که شهيد فرخي در آن داستاني از امام سجاد(ع) را نوشته بود. اين داستان درباره کاروان‌هاي مکه بود.

يک روز که من و يکي از دوستان نزديک شهيد فرخي مشغول خواندن آن داستان بوديم، سربازان عراقي به اتاق ما آمدند. دفتر و خودکار مرا گرفتند و پرسيدند: اين دفتر و خودکار را از کجا آورده‌اي؟

گفتم: آنها را نيروهاي خودتان در اردوگاه قبل به من دادند. معلوم بود که حرف مرا قبول نکردند. ما دو نفر را به نزد فرمانده اردوگاه بردند. او دستور داد ما را ده روز بازداشت کنند و هر روز شکنجه دهند. آنها مي‌خواستند بفهمند مطلب را چه کسي نوشته است و خودکار مال کيست؟

سرانجام پس از ده روز آزاد شديم و فهميديم که شهيد فرخي با وجود اين، باز کلاس درس را تعطيل نکرده و به کار خود ادامه مي‌داد.

به سبب برپايي کلاس درس و آشنا کردن اسيران با ظلم حکومت عراق، فرخي را از اتاق ما به اتاق ديگري بردند. او هم مجبور شد، کلاس درس ما را در نيمه‌هاي شب تشکيل دهد. با اينکه مي‌دانست عراقي‌ها در اتاق‌ها جاسوس گذاشته‌اند و از تشکيل کلاس دوباره آگاه خواهند شد.

همينطور هم شد. وقتي آنها باخبر شدند که فرخي دوباره کلاس تشکيل داده است، او را به شدت شکنجه کردند و از آن به بعد بيشتر مواظب او بودند.

پس از مدتي دوباره شهيد فرخي براي ما کلاس تشکيل داد. اين بار خودکار براي نوشتن نداشتيم. با پيشنهاد او خاک باغچه اردوگاه را الک مي‌کرديم و با چوب روي خاک صاف، مي‌نوشتيم. او حتي به همين طريق هم از ما امتحان مي‌گرفت.

با وجود اين سختي‌ها، شهيد فرخي سوادآموزي را به دقت دنبال مي‌کرد. بچه‌ها را هم به ياد گرفتن بيشتر تشويق مي‌کرد.
 

تصويري از پيكر شهيد فرخي پس از شهادت

سيد آزادگان مرحوم ابوترابي درباره ايشان مي گفت: من علاقه خاصي به آقاي فرخي داشتم. من و او در بيشتر اردوگاه‌ها با هم بوديم. به سبب برگزاري كلاس سوادآموزي همه ما از او تشكر و قدرداني مي‌كرديم. يك روز ديدم آقاي فرخي آمد. (در آن زماني كه كاغذ و قلم و نوشت افزار ممنوع بود، در موصل 4) و يك كتاب سوادآمورزي آورد. تعجب كردم كه در اردوگاهي كه قلم و كاغذ ممنوع است، او چگونه كتاب سوادآموزي را رنگي و به صورت خيلي زيبا نقاشي كرده و به شكل كتاب درآورده است!

گفتم: آقاي فرخي تو چه كار مي كني؟
گفت: مي بينيد.
گفتم: شما مي توانستيد اين درس ها را روي كاغذ سيگار بنويسيد. آن وقت مي داديد دست افراد بي سواد. مثلا اين درس اول. دو سه روزي دستش بود. مچاله مي شد و اگر پاره هم مي شد، مي انداختي دور و يكي ديگر مي نوشتي.

گفت: درست است. مي شد اينطور ساده عمل كنم، ولي من معلمم و مي دانم اسير با اين شرايط سختي كه دشمن در اينجا به وجود آورده، با آن كاغذ سيگار اشتياق اينكه درس بخواند پيدا نمي‌كند، اما اگر كتاب مرا با اين شكل ها و رنگ ها ببيند به وجد مي آيد.

گفتم: آخر ممكن است به قيمت جانتان تمام شود.
گفت: مانعي ندارد. من يك معلمم و حاضرم در اين راه ـ اگر خدا توفيق دهد ـ در حل مشكل بي سوادي بچه‌ها انجام وظيفه كنم و اگر كشته شدم مهم نيست.

او سرانجام با خود ما به سه اردوگاه تبعيد شد. به خاطر كار معلمي از موصل 4با هم به موصل كوچك و از آنجا به بين القفسين تبعيد شديم. در آنجا آن جلاد معروف به نام حميد عراقي آمد و مثل كسي كه مي خواهد مالخري كند، ما را تک تک جدا مي كرد و مي گفت: اين برود اين اردوگاه. آن برود آن اردوگاه و همين طور تا آخر تقسيم مي كرد.

من خودم را زدم به مريضي. او گفت: اين پيرمردهايي كه مريضند، بفرستيد به موصل. بعدا گفته بود كه اگر آن روز ابوترابي را شناخته بودم، پوستش را مي كندم. مرحوم شهيد فرخي را فرستادند به اردوگاه موصل. وقتي كه فهميدند معلم است با لگدهايي كه توي شكم ايشان زده بودند، ظاهرا روده هايش به هم پيچ مي خورد و دردهاي بسيار شديدي عارض اين بنده خدا مي شود.


تابلوي يادبود شهيد فرخي راد در زادگاهش دزفول

يك شب كه ديگر دل درد او بسيار شديد مي شود، هر چه برادران صدا مي زنند كه بابا مريض داريم، دشمن اعتنا نمي‌كند. مي گويند: موت! موت! باز هم اعتنا نمي‌كنند.

عراقي‌ها كه مي بينند بچه‌ها همه دارند دسته جمعي در آسايشگاه فرياد مي زنند و صدا در اردوگاه پيچيد، مي آيند پشت پنجره آسايشگاه. يكي از آنها مي پرسد: مريض چه كسي است؟ بعد كه متوجه مي شوند، فرخي است، مي گويد: بگذاريد بميرد.

ساعت 8 صبح كه مأموران عراقي براي گرفتن آمار آمدند، همه متوجه شدند كه او شهيد شده است.

جسم پاك شهيد فرخي را همچون دیگر شهيدان در اسارت به خاك سپردند و پس از بیست سال، پیکر مطهر این شهید والامقام همراه با پیکر دیگر شهدای آزاده در سال 81 به میهن بازگشت و در گلزار شهيدآباد دزفول به خاک سپرده شد.

روحش شاد و راهش زنده و پر رهرو باد!

نویسند سید حبیب حبیب پور

به نقل از تابناک

خادم الشهداء | 18:58 - چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390
+ |
دسته شهادت
اول هر کاری نام و یاد خدا

سلام به هم سنگران و راهروان شهداء

یک روز دیگه مونده به سالروز آغاز عملیات ظفرمند بیت المقدس که منجر به آزاد سازی خونین شهر عزیز شد.

وقتی که دفترچه خاطرات روزهای جنگ رو ورق می زنی می رسی به یک خاطرات و اتفاقاتی که خیلی خیلی نادر بودن و اگر این اتفاقات برای بسیجی ها و رزمندگان شهرهای دیگه ای اتفاق می افتاد حتما کتابها و یادمان ها و فیلم ها براشون می ساختند. یکی از این اتفاقات همون اتوبوس آسمانی گردان بلال بود و این هم قضیه ای است که واقعا جای تاسف داره که بعد از 29 سال می خواد برگش ورق بخوره و برخی از ناگفته هاش رو بیان کنن.

در گردان بلال تیپ هفت دزفول یه گروهان بوده به نام گروهان فتح که فرمانده این گروهان رو شهید نجف آبادی به عهده داشت. در این گروهان یه دسته بود به نام دسته رزمی سه (که من فعلا اسمش رو دسته شهادت گذاشتم) که فرمانده این دسته در عملیات بیت المقدس به عهده شهید سرافراز عبدالکریم ناحی بوده.

در اون زمان هم فرمانده گردان غلام حسین کلولی و جانشینش هم محمدرضا چائیده بود. تا اینجا که گفتم فقط یه خورده از دورنمای گردان بلال رو در عملیات بیت المقدس گفتم.

اما اصل قضیه برمی گرده به این دسته که قراره بعد از تکمیل شدن تحقیقات شرح کاملش رو براتون بنویسم.

ولی بری اینکه در سالگرد شاهدتشون یه خورده ادای دین کرده باشم شرح کلی قضیه رو براتون می نویسم.

بعد از عملیات فتح المبین و به فاصله کمی به گردان بلال دستور داده می شه برای شرکت در عملیات بیت المقدس آماده بشن و با توجه به روحیه نیروها از عملیات فتح المبین دسته ها و گروهان ها و در مجموع گردان بلال نفرات خودش رو جمع و گردان تکمیل می شه.به اذعان بعضی از مسئولین گردان در اون زمان تمام تیپ 7 دزفول به گردان بلال مباهات میکردند و خود گردان بلال هم به گروهان فتح و در این گروهان همون دسته شهاد بود که متشکل از 3 تیم بود و خود این دسته هم یه ویژگی های منحصر به فردی داشتند. اول اینکه تقریبا تمامو  افراد چابک و ورزیده ای بودن چون فرمانده این دسته شهید ناحی خودش از اعضا تیم ملی نوجوانان فوتبال جمهوری اسلامی ایران بود با ورزش  سطح آمادگی جسمانی خیلی بالایی برای دسته خودشون ایجاد کرده بود.

در شب اول مرحله اول عملیات بیت المقدس با توجه به دستور پیشروی که داده بودن این دسته جلوتر از همه خودش رو به نزدیکی جاده آسفالت می رسونه که توسط ارتش بعث عراق 21 نفر از 22 نفر دسته به فیض عظیم شهادت می رسند و بعد از دوروز اجساد مطهرشون به عقب انتقال داده می شه.

این تمام دانسته های من در این مورد بود که امیدواره دوستان کمک کنند و گزارش تکمیلی تر در این رابطه داشته باشیم.

البته نفر 22 دوم که زنده مونده شناسایی شده و منتظریم که فرصتی فراهم بشه و اصل ماجرا را از ایشون بپرسیم.

در آینده ای بسیار نزدیک اسامی، عکسها و .... در خصوص این دسته رو براتون می ذارم.



خادم الشهداء | 14:25 - جمعه نهم اردیبهشت 1390
+ |
درخواست علیرضا قزوه از مختار ثقفی


مختار!

راهی نمانده است

همین امشب 

از سریال بیرون بزن

پیش از آن که شمر و سنان کاری کنند

با کمک سازمان ملل

بیرون بزن



ادامه مطلب
خادم الشهداء | 1:8 - سه شنبه ششم اردیبهشت 1390
+ |
منوي اصلي
خانه
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ

درباره وبلاگ

موضوعات مطالب
اخبار
خاطرات
زندگی نامه
دل نوشته ها
تصاویر
یادواره ها
مصاحبه ها
ساير امکانات